
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است .. هرصبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .. نمیخواهم دیر شود ..
پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته ..
به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ..
+ نوشته شده در دوازدهم آذر 1388ساعت توسط سعید
|
با یاد خدا دلها ارام میشود 
میگن خدا از رگه گردن به انسان نزدیکتره حتما این مطلب رو بخونید
محلی به نام مکان خدا در مغز هر انسانی وجود دارد.
دسترسی به این محل عروج معنوی و آرامش ذهنی به همراه می آورد.
کسانی که از ته دل دعا می کنند هرگز کمبود ی را احساس نمی کنند.
یه کاری کنیم
بعضی ها اینکارو میکنند ما هم انجام بدیم حتما با اینکار روز خوبی را شروع خواهیم کرد
از این به بعد هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم بگیم
سلام خدا صبح بخیر
با ور کنید بهترین روز دنیا را خواهیم داشت اما چه فایده که جای میخها بر دیوار باقی میماند خدا وقتي امروز پنجره اي رو رو به بهشت باز كرد؛ مرا ديد و پرسيد: بزرگترين آرزوت براي امروز چيه؟
پاسخ گفتم: خدايا مواظب كسي كه داره اين نوشته رو مي خونه و خانوادش و دوستاي خوبش باش. شايستگي اين رو دارن و من هم خيلي دوستشون دارم.
اره میدونید فرشته ها وجود دارن؛ اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون مي گيم دوست.
+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
روزي مردي خواب ديد که در امتداد ساحل با خداوند قدم ميزد. در پهنه آسمان، صحنههايي از زندگياش يکي پس از ديگري نمايان ميشد. او در هر صحنه، بر روي شنها دو رديف ردّپا ميديد؛ يکي ردپاي خودش و ديگري رد پاي خداوند.
هنگامي که آخرين صحنه از برابر ديدگانش گذشت، نگاهي به تمام ردّپاها انداخت و متوجه شد که در بسياري موارد تنها يک جاي پا در ماسهها بهچشم ميخورد. دقيقتر که نگاه کرد، متوجه شد که ردّپاهاي منفرد مربوط به دشوارترين و غمانگيزترين مواقع زندگي او بوده است.
از اين موضوع بهخشم آمد و از خداوند پرسيد: «خداوندا، تو خود فرمودهاي که اگر از تو پيروي کنم، همواره در کنار من خواهي بود و با من خواهي خراميد. و حال آنکه من متوجه شدهام که در خلال دشوارترين لحظات زندگيام تنها يک جفت ردّپا وجود داشته است. نميدانم چرا در مواقعي که بيش از همه به تو احتياج داشتهام، مرا ترک کرده و تنها گذاشتهاي».
خداوند جواب داد: «فرزند عزيزم، من تو را دوست دارم و هرگز رهايت نخواهم کرد. در آن هنگام که با زحمات و آزمايشات دست به گريبان بودي و تنها يک جفت ردّپا ميديدي، من بودم که تو را حمل ميکردم.»
+ نوشته شده در بیست و دوم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
بنا به روایتی کهن و اسطوره ای ” از شرق
روزی خدایان در حال گفتگو بودند که حقیقت را کجا باید پنهان کرد تا به
آسانی در اختیار بشر قرار نگیرد . خدایان بیم داشتند که اگر مردم حقیقت را بیابند
دیگرکار چندانی برای سر گرم نگاه داشتن آنان باقی نماند . یکی از خدا یان پیشنهاد
کرد که باید حقیقت را بر فراز بلند ترین قله ها قرار دهیم از ان طریق قوی ترین و
ساعی ترین فرد قادر به یافتن حقیقت خواهد بود که با مخالفت یکی از خدایان قرار
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
پروردگارا : 
به من آرامش ده :
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم .
دلیری ده :
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده :
تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده :
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن ، مطابق میل من رفتار کنند
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
از حضرت علي (ع) روايت شده كه فرمود:
از تورات 12 آيه برگزيدم و به عربي بازگرداندم و روزانه سه نوبت در آنها مي نگرم :
آيه نخست : اي آدميزاده ،تا آن هنگام كه تحت قدرت و سلطنت مني ازشكوه هيچ كس پروا نكن و بدان كه قدرت و سلطنت من بر تو هميشگي و جاويدان است .
آيه دوم : اي آدميزاده ، تاآنگاه كه خزينه ها از ارزاق پر دارم ، از نرسيدن روزي خويش مينديش و بدان كه خزائن من پيوسته پر خواهد ماند .
متن کامل را در ادامه مطلب دنبال کنید
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در شانزدهم دی 1385ساعت توسط سعید
|
چندی پیش....
.در حوالی میدان شهر بساطش را پهن کرده بود ،فریب می فروخت جمعیت
دورش جمع شده بودن ،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند .
گویی به
رایگان گرانترین اشیا به حراج گذاشته شده بود توده جمعیت چنان فشرده شده بود که
که خیره کننده ترین نوع ازدحام انسان را به یاد قیامت می انداخت .در ان میان همه چیز
بود :غرور،حرص،دروغ، خیانت،حسد و نازو نخوت و بی عدالتی وجاه طلبی و...
متن کامل را در ادامه مطلب دنبال کنید
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در شانزدهم دی 1385ساعت توسط سعید
|