
بهار عمر میگر د د خزا ن آ هسته آ هسته
بمقصد میرسد این کا روان آهسته آهسته
مناز ای گل به زیبایی که همچوتو دراین گلشن
بسی پرورد و چید این باغبان آهسته آهسته
زبالا نشینیها مشو غر ه که چر خ دون کشد
ا ز ز یر پا یت نر د با ن آ هسته آهسته
تو ا نا یی و بر نا ئی نما ند جاو د ان هر گز
شو د پیر عا قبت هرنوجو ان آهسته آهسته
بگو ای کار وا نسالار غم محمل نشینا نر ا
عیا ن میگر د د اسرا ر نهان آهسته آهسته
+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط سعید
|
ما نگوئیم بد و میل به نا حق نکنیم 
جامه کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مقلطه بر دفتر دانش نکشیم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر رهروان
فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسودی " رفیقی رنجید
گو توخوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
+ نوشته شده در یازدهم فروردین 1387ساعت توسط سعید
|
حالا که حوصله مون از خودمون سر رفته 
حا ل قلب های شکسته روبه بد تر رفته
تا میای بگی که من با تو صداقت دارم
میون قلب حقیقت نیش خنجر رفته
بگذارید گریه کنم
عمر من فاصله را پیموده است
سر زنش کردن من بیهوده است
در شناسائی پاکیزه دلان
سهم من از همه کمتر بوده است
روح من در قفس تن خسته
بغض راه نفسم را بسته
اشک بی تاب فرو ریختن است
در پی بر مژه آ ویختن است
حالا که کویر دل سیل سراسیمه میخواد
حالا که سینه ی من صفای آیینه میخواد
حا لا که موج سراب از حد فرا تر رفته
از من این پیر فلک سینه ی پر کینه میخواد
بگذارید گریه کنم
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط سعید
|
بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه ی من
+ نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط سعید
|

به فردا نرسیدیم
فقط خوابشو دیدیم
حالا گم شده اون ماه که مهتاب شو دیدیم
چی شد قصه اون عشق چی شد جلوه مهتاب
چه دل تنگم از اون ماه که گم شد توی مرداب
+ نوشته شده در هجدهم اسفند 1386ساعت توسط سعید
|
منوعشق شما منو دست دعا
من و یک دل غمگین وبار سنگین وغم فردا
من و یک دل بیقرارتنگ
من و یک فصل بهاری بیرنگ
منم اون دنیایی بی صدا انتظاری پر بها
که دلش خونه
من و چند قاب عزیز سهراب
من و لحظه های غریب و بی تاب
منم اون اواز خون شهرم
که تک و تنها با تو می خونه
+ نوشته شده در نهم بهمن 1386ساعت توسط سعید
|
من از هزار سال خستگی از کنج زندون اومدم
دلم کویر غربت به عشق بارون اومدم
غرور تیکه تیکه مو میخو ام که مرحم بزارم
غصه های یه عمرم مو رو دوش عالم بزارم
منکه یه دسته پاکیم غبار قلب پیرمو
پاک کنه و رها کنه رویا های اسیرم و
میخوام که از یاد ببرم هر چی ازم گرفته شد
میخوام فراموش بکنم هر چی رشتم پنبه شد
+ نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت توسط سعید
|

باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری وبمیرانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که طوفانی ام
حرف بزن ،حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
خوب ترین حادثه میدانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام ؟
ها به کجا میکشی ام خوب من؟
ها نکشانی به پشیمانی ام ...
باهمه بی سروسامانی ام
+ نوشته شده در بیست و هشتم دی 1386ساعت توسط سعید
|

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه*
Note * 4 U
+ نوشته شده در سوم دی 1386ساعت توسط سعید
|
همیشه خسته از روز های برفی
عشق پریشون شد ۀ دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته اس
کنج دلم جا واسۀ دلت هست
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گم شدۀ دو حرفی خستۀ روز برفی
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
رنگ غم و به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غم زده
دلم میخواد خودت بیای ببینی
نبض منو قلب تو با هم زده
+ نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط سعید
|
نفس کینست پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
چه می گویی که بی گه شد
سحر شد .......... بامداد آمد
فریبت می دهد بر آسمان
این سرخی بعد از سحر گه نیست
هوا دلگیر دلها خسته و غمگین
نفس ها ابر درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه زمستان است
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیستم آذر 1386ساعت توسط سعید
|
اما من واست میمردم !!
بی تو هر شب غم تو به خلوت خودم می بردم خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر می شد به بیقراری خودمو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از تو به لب نمی اوردم تو بیاد من نبودی اما من واست میمردم
من ترو از تو میخواستم که به عشقت در دنیا رو به روی خود ببندم
تو منو مثله یه بازیچه میخواستی که واست گریه کنم واست بخندم اما من واست می مردم
تو منو با دریا دریا اشک چشما م نمی خواستی اخه تو بیشتر از اون گریۀ من گریه میخواستی
اما من !!
یه شبی بی تو دفتر چۀ قلبم اونجا که اخر اخر سرگذشته زیر اسم خودمون واست نوشتم
راست میگی که اون گذشته ها گذشته اره اون گذشته ها گذشته
+ نوشته شده در هجدهم آذر 1386ساعت توسط سعید
|
می گریزم،می گریزم
اشک حسرت از چه ریزم؟
برو برو که از دامت جستم
گشوده پر از بامت جستم
یاد از تو دگر نکنم،نکنم
سوی تو نظر نکنم ،نکنم
تو را رها کردم با دگران
گذشتم از تو چون رهگذران
رفتم تا از تو دگر بیگانه شوم
بهر شمع دگر پروانه شوم
مهری دیگر با تو ندارم
در کوی تو پا نگذارم
بگذر از من..
که از تو گذشتم از دل تا کی ناله برارم؟
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در یازدهم آذر 1386ساعت توسط سعید
|

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
راستی چی شد !!!!
+ نوشته شده در نهم آذر 1386ساعت توسط سعید
|
وعده ها !!!
هیچ گاه به وعده ها اعتماد نکن .جهان مملو از وعده است وعده ثروت /رستگاری ابدی /عشق مطلق. بعضی فکر میکنند می توانند وعده هر چیز را بدهند . دیگران هر وعد ه ای را که روزگار بهتری را برایشان تضمین کند قبول میکنند . این که چطور مشکل خودشان است . کسانیکه وعده میدهند و وفا نمی کنند به اختگی و ناتوانی می رسند و هیمن بلا بر سر انها ئی می اید که دلشان را به وعده ها خوش میکنند
+ نوشته شده در ششم آذر 1386ساعت توسط سعید
|

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد
كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت
هر گلي هم باشي
چه شقايق چه گل پيچك و ياس ؛ زندگي اجبارست
+ نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت توسط سعید
|
به دوستی با تو
شیشه ء میخونه رو با سنگ شکستم
سنگ و شیشه اگه دشمن اند ما که موندگاریم
ما رو باش
ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا میذاریم
ما رو باش
چشم خشکیده به ناودون کوچه هم حسادت میکنه
ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم
ما رو باش
اینا رو باش
+ نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت توسط سعید
|
همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی زان بیاندیش که ازکرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و
حیران باشی
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تا رنمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل ازار نمی باید بود
تشنه ی خون منه زار نمی باید بود تا بدین مرتبه خونخوارنمی باید بود
گر زآزردن من هست غرض مردن من مردم و ازار مکش از پی ازردن من
خرده بر حرفه درشته منه آزرده مگیر حرف آزرده درشتانه بود خر د ه مگیر
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
وقت از نی کر شدن
وقت عریان تر شدن
گم شدن پیدا شدن
بی در و پیکر شدن
رد شو از هر نابلد
در عبور از فصل بد
رو به این بی منظره
این غزل کش این جسد
این همه بی خاطره
این همه بی پنجره
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در نوزدهم شهریور 1386ساعت توسط سعید
|
Metallica - Nothing Else Matters

So close no matter how far
خیلی نزدیک , مهم نیست چقدر
couldn't be much more from the heart
نزدیک تر از قلبت نمی تواند باشد
forever trusting who we are
همیشه اعتماد داشتیم به کسی که هستیم
and nothing else matters
و دیگه هیچ چیز مهم نیست
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1386ساعت توسط سعید
|
ترجمه متن هتل کالیفر نیا 
در شاهراهی متروک و تاریک، باد سرد در موهایم می پیچید
بوی گرم کولیتاس(1) در هوا پیچیده بود
رو به رویم در دوردست، نوری دیدم که سوسو می زد
سرم سنگین و چشمانم تار شده بود
برای شب یک جا نگه داشتم
متن کامل رو تو ادامه بخونید
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط سعید
|
هتل کالیفرنیا
LYRIC
On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
’this could be heaven or this could be hell’
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say
متن کامل رو تو ادامه دنبال کنید ...
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1386ساعت توسط سعید
|
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
....
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در سیزدهم تیر 1386ساعت توسط سعید
|
شعري که در زير مي يبينيد سروده ي شهرياره و داستان از اين قرار بوده که يک سرباز ترک بعد از دوره ي خدمت خودش که تو تهران بود پيش شهريار ميره و به اون در مورد اين که تهراني ها همش اون رو به خاطر ترک بودنش مسخره ميکردن شکايت ميکنه و همين باعث ميشه که شهريار اين شعر رو بگه. خيلي قشنگه ، مايه ي عبرت تهرونيا :
الا اي داور دانا تو ميداني که ايراني
چه محنتها کشيد از دست اين تهران و تهراني
چه طرفي بست از اين جمعيت ايران جز پريشاني
چه داند رهبري سر گشته صحراي ناداني
چرا مردي کند دعوي کسي کو کمتر است از زن
الا تهرانيا انصاف ميکن خر تويي يا من
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
متن کامل را اينجا مطالعه کنيد
+ نوشته شده در بیست و یکم فروردین 1386ساعت توسط سعید
|